امروز رفتم خونه یکی از دوستام جلسه حضرت زهرا(س)، خونه اونها سر خیابون امیده... افسوس که دیگه حتی تصادف هم ما رو به هم نمیرسونه...:-(
امروز رفتم خونه یکی از دوستام جلسه حضرت زهرا(س)، خونه اونها سر خیابون امیده... افسوس که دیگه حتی تصادف هم ما رو به هم نمیرسونه...:-(
دیشب بالاخره جای پایی ازش دیدم... بعد از کلی جستجو در هرجایی که به ذهنم میرسید و ممکن بود... دلم گرم شد که حالش خوبه... اینکه با من قهره مهم نیست، مهم اینه که غرق زندگیشه... دیگه روزهای بودن من تو ذهنش به پایان رسیده و تا یک ماه ونیم دیگه که من برگردم، 14 ماه زمان برای فراموشی من به اندازه کافی بوده،بخصوص با شرایط پیش اومده و دوره فراموشی تحت فشاری که گذرونده... والبته من هم دل بی چاره م رو له کردم زیر پام...:-(
خدایا!چقدر بیقرارم الان...بیقرار...بیقرار یه نوشته ازش، یه خبر ازش، یه حرف، یه کلمه.... ای خدا... باورم نمیشه اینقدر سنگدل شده باشه...باورم نمیشه...شاید مسافرت بوده... آخه محل کار هم نبود...شاید..شاید....شاید....وهزار شاید دیگه... فقط خدایا حالش خوب باشه... دلم داره میترکه از بی خبری و دوریش و مجبورم ساکت باشم....خدایاااا.....به داد دلم برس....:'(